محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1313
تاريخ الطبرى ( فارسي )
من دو طوق طلا بود و آن را خوش نداشتم و در آن دميدم كه پرواز كرد و تعبير آن را به دو كذاب يمامه و يمن كردم . شنيدهام كه كسانى دربارهء سالارى اسامه سخن دارند ، سابقا دربارهء سالارى پدرش نيز سخن مىكردند ، پدرش شايستهء سالارى بود خود او نيز شايستهء سالارى است ، سپاه اسامه را بفرستيد . » آنگاه گفت : « خداى لعنت كند آنها را كه قبر پيمبران خويش را مسجد مىكنند . » اسامه برون شد و در جرف اردو زد و مردم به او پيوستند ، در آن اثنا طليحه ظهور كرد و مردم مردد شدند و بيمارى پيمبر سنگين شد و كار سر نگرفت و مردم به هم مىنگريستند تا خدا عز و جل پيمبر را به جوار خويش برد . حضرمى بن عامر اسدى گويد : خبر آمد كه پيمبر بيمار شده ، آنگاه خبر رسيد كه مسيلمه بر يمامه تسلط يافته و اسود بر يمن تسلط يافته و چيزى نگذشت كه طليحه دعوى پيمبرى كرد و در سميراء اردو زد و همگان پيرو او شدند و كارش نيرو گرفت و حبال برادر زاده خويش را سوى پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم فرستاد كه وى را به صلح خواند و از كار طليحه خبر داد و گفت : « آنكه سوى طليحه مىآيد ذو النون است . » پيمبر گفت : « اين نام فرشته است . » حبال گفت : « من پسر خويلدم . » پيمبر گفت : « خدايت بكشد و از شهادت محروم دارد . » حريث بن معلى گويد : « نخستين كسى كه ماجراى طليحه را براى پيمبر خدا نوشت سنان بن ابى سنان عامل بنى مالك بود و قضاعى بن عمر نيز عامل بنى الحارث بود . عروه بن زبير گويد : پيمبر خداى با مدعيان پيمبرى بوسيلهء فرستادگان جنگ كرد ، كس پيش چند تن از ابناى يمن فرستاد و نوشت كه به دو تازند و بگفت تا از